تبليغاتX
دست نوشته های من وتنهائی
لينك دوني
موضوعات

لوگو سايت

 

آرشیو
::

 

 

بهت میگم بریم

میگی کجا

میگم هر جا که تو بخوای

هر جا که فقط من و تو باشیم

شایدم یه جای دور

ممکن اون جای دور یه جائی همین جاها باشه

ولی باید بریم

رفتن فقط یه بهونه است

یادت میاد اون روزا

خیلی وقت نیست که گذشته

شایدم برای من اینجور بوده

اون روز که دیدمت

و تو از کنارم گذشتی

یادمه صبح یه روز بهاری بود

درختها شکوفه کرده بودن

نسیم خنکی هم میوزید

با یه لباس سفید

یادمه یه شکوفه سفید هم به موهای طلائی خودت زده بودی

سرت پائین بود

شایدم خجالت می کشیدی

تو دور می شدی و من هنوز نگات میکردم

به خودم که میام

می بینم افتاب داره غروب میکنه

قطره اشکی روی قاب عکست چکیده

قاب عکس رو میزارم تو صندوغچه

بدون اینکه غبار روش رو پاک کنم

 

تا های

 

 [+] نوشته شده توسط ميثم حاتم خاني در 13:25 | |

::

سلام دوستان

امروز تولد یه پیرمرده

اره

خودم

مگه من چمه

اره بابا

۲۷ سالم شده

افتاب لب بومم دیگه

زیاد حرف زدم

تا های بعدی بای

 

 [+] نوشته شده توسط ميثم حاتم خاني در 18:2 | |

::

شوخي با داستانهاي كتاب فارسي

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
 
 

 [+] نوشته شده توسط ميثم حاتم خاني در 2:51 | |

بازم سلام

اینم اولین پست در سال جدید

 

او خوابید

و در خواب دید که او

به سویش می اید

همان طور که همیشه می امد

با تاج گلی از یاسمن بر موهایش

گونه هائی سرخ

و چشمانی که از شادمانی می درخشید

اما می دید

که گوئی بالا می رود

گونه هایش رنگ پریده تر شده بود

چشمانش تلالوی عمیق و خدائی داشت

حاله ای زرین بر فراز سر او بود

و نا گهان از دید او پنهان شد

 

اریائی زیستن مشکل است

ولی میتوان سعی نمود

 

 [+] نوشته شده توسط ميثم حاتم خاني در 12:54 | |

سلام دوستان

اینم اپ ماقبل عید

 


 سهراب سپهري ورژن 2006:هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟

 

با تشکر

 

 [+] نوشته شده توسط ميثم حاتم خاني در 0:47 | |

:: مطالب پيشين